تبليغاتX


آخرین حدیث عشق

 

ای خدا

به نام او که حقیقت محض است من 23 ساله شدم و جنگ 21 ساله . من هیچ خاطره از دوران ندارم و زخم خورده اون دورانم شاید دارم با پوست و استخوان حس می کنم . هیچ خاطره ای از عزیز دل ندارم . خیلی ها مثل من هستند که از عزیزتنشون هیچ خاطره ای ندارند و در حسرت یک گوشه چشمی از اونها هستند . جنگ کلمه ای نفرت دارم نمیدونم چرا گاهی وقتا بد دلم میگیره . الان هم هفته دفاع مقدس بدتره . وقتی تلویزیون روشن می کنم و صحنه هایی جنگ می بینم نمی تونم تحمل کنم این بغض لعنتی خفم می کنه . ای خدا چند شب پیش شعری خونده شد که نغمه بچگی های من بود . چرا ؟بازم بغض آخه به قول مجید مجیدی اون دوران یک دورانی بود که به نظر من هیچ وقت بر نمی گردند . اونا کجا اینا کجا این یک مسئله سیاسی نیست این درد دل . این غم دله کجایند مردان بی ادعا ؟ کجایند بسیجی های واقعی ؟ کجایند اونایی که بسیجی بودنشون به دلشون بود ؟ کچایند آخ ای خدا ؟ یادم وقتی با بسیجی الان قبلنا صحبت می کردم از عشق به امام خمینی از گریه های شبانه همسر شهید همت می گفتند با نغمه های شبانه های اونا گریه می کردند . از خاطرات همسر شهید باکری می گفتند ولی الان چی جز توهین به این افراد از این گروه نمیشنوم ای خدا پیش کی گلایه کنم پیش کی شکایت کنم جز تو کسی نمی تونه حال منو درک کنه همه انقلابی ها همه بچه های جنگ منافق شدند ای خدا این رسم روزگاره ای داد بیداد منافق ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ همسران شهید عایشه شدند . عایشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به کی بگم کجا بگم کدوم دادگاه به شکایت من میرسه جز تو خدا هیچ کی جواب منو نمیده.


 

نوشته شده توسط جعفریان در یکشنبه پنجم مهر 1388 ساعت 13:55 موضوع | لینک ثابت


به خود آئید ! رفتار شما با کدامیک از قوانین بشری مطابقت دارد؟

این متن به قصد سیاسی درون این وبلاگ قرار ندادم فقط اینکه هیچ خانواده شهیدی به فکر نابودی و بدی به این نظام نیست .

شهیدان

زهرا باكري خواهر شهيدان باكري با صدور بيانيه اي دلسوزانه و منتقدانه نسبت به وقايع اخير موضع گيري كرد. روز گذشته بخشي  از بيانيه از طريق رسانه ها چاپ و منتشر شد.  متن كامل اين بيانيه  امروز از طريق  خانواده بزرگوار شهيدان باكري  در اختيار  "كلمه"  قرار گرفت.  متن اين بيانيه بدين شرح است.
بسم الله الرحمن الرحيم‌

اینجانب خواهر سه شهید هستم. در زمان رژیم شاهنشاهی برادر بزرگم شهید و برادر دیگرم به حبس ابد محکوم شد. دو برادر دیگرم نیز در حکومت جمهوری اسلامی به شهادت رسیدند .30 سال از عمرم را در حکومت ستمشاهی و 30 سال باقی را در جمهوری اسلامی سپری کردم.
در زمان رژیم شاهنشاهی که برادر بزرگم اعدام شد و برادر دیگرم در زندانهای قصر، اوین، عادل آباد شیراز، قزل قلعه و زندان ارومیه  زندانی بود ، ما و مردمی چون ما این حق را داشتیم که با حقوق دانان بین المللی و نمایندگان سازمان عفو بین الملل و نمایندگان سازمانهای حمایت از زندانیان دیدار و در مورد زندانیانمان گفتگو کنیم ، ولی در حکومتی که به اسم حضرت علی(ع) و امام زمان  مزین است، پدران و مادران و همسران زندانیان، حق ندارند از احوال آنان با خبر باشند و هیچ گونه اطلاعی، حتی در مورد محل بازداشت عزیزانشان به آنان داده نمی شود و خانواده ها حق بازگو کردن وضعیت بد زندانیانشان در زندانها را با هیچ مقام و مسوولی ندارند؟؟!!! آقایانی که در مصدر امور تکیه زده اید کمی انصاف داشته باشید و وضعیت زندانهای ستمشاهی ، که ظاهرا عده ای از شما آنها را دیده اید ، را با وضع زندانهای مملکت اسلامی امروز مقایسه کنید.
بعد از اعدام برادر بزرگم علی باکری، خانواده برای او مجلس ختم گرفت. مراسم هفتم و چهلم را هم  دائی هایمان در تهران گرفتند . چند ماه بعد از اعدام برادرم من در آموزش و پرورش استخدام رسمی شدم، خواهر کوچک ترم در راس مدیریت آموزشگاه عالی آموزش و پرورش استخدام شد ، برادرم مهدی در کنکور دانشگاه پذیرفته شد و نظام شاهنشاهی هیچ گونه مزاحمتی برای ما ایجاد نکرد. آیا واقعا امروز نیز اوضاع خانواده های قربانیان همین طور است؟!!
 برادر من با بانگ الله اکبر به پای چوبه ی دار رفت، اما رژیم  شاه برای اثبات حقانیتش از او استفاده نکرد. شما را به خاطر خدایی که نامش را به زبان دارید اما به گفته هایش عمل نمی کنید ، کمی به خود آئید و فکر کنید رفتار شما با کدامیک از قوانین بشری مطابقت دارد؟!!
برادرم مهدی باکری به دنبال برقراری حکومت عدل علی بود. شبهایی که شب نامه و اعلامیه به خانه می آورد تا به همراه دیگر برادران و خواهرانمان در خانه های اطراف پخش کنیم به من می گفت : خواهر من، حکومت عدل علی در ایران حاکم خواهد شد. تو دیگر نگران گرسنه خوابیدن بنده های خدا نخواهی بود، دیگر همسایه بی خبر از همسایه اش نخواهد خوابید و هیهات که برادرانم و هزاران شهید دیگر با این آرزوها از همه چیز و همه کس خود گذشتند  و امروز عده ای که از گذشتگان عبرت نمی گیرند یا قدرت به آنها اجازه نمی دهد که به خود آیند، با سوء استفاده از نام اسلام و شهدا با مردم هم وطنشان چه می کنند؟ مردمی که تا دیروز که قرار بود برای نمایش قدرت پای صندوقها بیایند انسانهایی باشعور بودند، ولی امروز که خواستار حقشان هستند ، خس و خاشاک و مزدور بیگانه شده اند. شرک را به حدی رسانده اند که یکی از آیات عظام می فرماید: اطاعت از رئیس جمهور اطاعت از خداست !!!!شما چطور نام خود را مسلمان گذاشته اید؟!!شما با بت پرستان قبل از اسلام چه تفاوتی دارید؟!
برادران من، مهدی و حمید عاشق همسران و خانواده خود بودند . وقتی حمید به خانه می رسید، احسان از شانه های پدرش پایین نمی آمد. هرگاه مهدی از جبهه بازمی گشت، ساعتها با خواهر زاده های خود بازی می کرد.  اما با وجود این علاقه، آنها عشقی والاتر به خدا و میهن و اسلام واقعی داشتند که تمای عشق ها را تحت الشعاع قرار داد و باعث شد آنها از تمامی لذات دنیا دست بکشند....
 و امروز شما بر روی خون آنها نشسته اید و مزدوران باطوم به دستتان، به جرم طرفداری از کسی که در روزها و سالهای بحرانی کشور در پشت جبهه پدرانشان را حمایت کرده و صلاحیتش توسط شورای نگهبان تایید شده است، بر سر فرزندان آنان می کوبند!!
مهدی و حمید و مهدی ها و حمید هایی که رفته اند هم سپاهی بودند. آنها بسیجی بودند.  امروز عده ای بسیچی نما شیشه های در منزل خواهرم را شکستند، اما خوشبختانه موفق نشدند به داخل خانه بروند و مانند قوم مغول بزنند و بکشند و ببرند تا شاید این گونه عقده ها و نفرت درونی خود را فرو بنشانند .
اما در مورد همسران برادرانم جملات نا مربوطی شنیده ام. شما اگر ذره ای شرم از مقام و خون شهید داشتید، امروز این بی حرمتی ها را به همسران شهدا نمی کردید . کسانی که تا قبل از این بی عدالتی اخیر حاکمیت، با چنگ و دندان از این حکومت حمایت کرده اند چطور یک شبه مستحق این همه توهین شده اند؟! آنها شبها در خفا برای همسران خود گریسته اند تا کسی اشکهای آنان رانبیند، تا مثل حضرت زینب محکم و استوار باشند. آنوقت شما مقدس مآبان و تازه به دوران رسیده ها که باکری ها را نمی شناسید، می گویید همسرانشان دیگر باکری نیستند؟! شما که هستید که چنین حقی به خود می دهید؟!
من به عنوان بزرگ خانواده  باکری به همسران برادرانم افتخار می کنم . همسر مهدی با خواهش خانواده باکری با فردی که ارزش و حرمت شهید را می داند، ازدواج کرده است. ایشان از ابتدای ازدواجشان عکس مهدی را به دیوار خانه شان آویخته اند و با فرزندشان در مورد عمو مهدی حرف می زنند و فرزندشان از زمان تولد، مهدی را به عنوان عمو و انسانی والا شناخته است . آنوقت شما می گویید چرا اسم باکری را دارند؟!
اما در موردهمسر حمید!  شما مصداق واقعی ضرب المثل کافر همه را به کیش خود پندارد هستید. آیا واقعا فکر می کنید می توانید هر کس را به هرکس که خواستید نسبت دهید؟!شرم از روز قیامت ندارید؟!البته شما در حدی نیستید که اجازه دیدار با شهدا را بیابید ، اما وای به حالتان که جوابی برای آنها نخواهید داشت!
بعد از مراسم چهلم مهدی و حمید، من به عنوان بزرگ خانواده، به هر دوی آنها گفتم که ازدواج کنند و این چیزی جز فرمان خدا نبود. همسر حمید با داشتن دو فرزند، جوانی و همه چیزش را صرف تربیت آنها کرد و خدا می داند که چه فشارهایی را به تنهایی به جان خرید تا فرزندانی صالح تربیت کند. فرزندان پاکی که شما از تهمت زدن به آنها هم ابایی ندارید . همسران برادرانم به حرمت زندگی کوتاهی که با برادر من داشته اند، نور چشم خانواده باکری هستند و خواهند ماند. خوشحالم که خانواده ما بدهی به شما ندارد. نه از حکومت کمکی دریافت کرده ایم و نه به موقعیتی چشم داشته ایم. نه سهم خواهی کرده ایم و نه سهمی خواهیم خواست. ( الحمد لله ) من وظیفه خود می دانستم که این نامه را برای شادی روح شهیدانم بنویسم. باشد که برای آنها که آخرت را فراموش کرده و به خاطر قدرت کثیف مادی چشم به حقایق بسته اند، نیز تذکری باشد تا بندگی خدا بکنند و نه برده بنده  خدا باشند....
زهرا باکری- خواهر شهیدان علی، مهدی و حمید باکری


 

نوشته شده توسط جعفریان در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 ساعت 1:56 موضوع | لینک ثابت


بزرگا مردی که او بود!

غلامعلی رجایی
نام او محمد علی بود و آن گونه که خود می‌گفت، "از خاک پاک قزوین برخاسته". خویشان و بستگان، او را محمد صدا می‌زدند، چون همه چیزش ستوده بود و ستودنی. از همان سال‌های آغازین زندگی با درگذشت پدر مؤمنش در عرصه امتحانات سخت زندگی قرار گرفت تا در آینده‌ای نه چندان نزدیک، آیینه تمام نمای صالحان پاک باخته این ملک و مکتب شود.

از جنس همین مردم بود و همانند آنان درد تلخ محرومیت را چشیده. در عین ناداری، در اوج مناعت طبع و عزت نفس بود. تا بود ـ که تا همیشه هست ـ پاک بود و مهربان. صمیمی بود و جدی و آیینه‌دار ادب، فروتنی و تواضع، هیچگاه دین را دکان شهرت و دستمایه کسب وجاهت خود قرار نداد. از سالوسی و ریاکاری و دین‌نمایی به شدت گریزان بود، بر کارها و گفته‌ها و رفتارش نام دین نمی‌نهاد و آنها را به قیمت دین به مردم نمی‌فروخت.

هرگز تسبیح به دست نگرفت و مانند همه اهل دین و تدین، محاسن آشکار و بارزی در چهره گندم گونش نداشت و نگذاشت هیچ گاه فریفته قدرت، مقام و موقعیت شود. گاه در نیمه‌های شب که پس از ساعت‌ها تلاش بی‌وفقه با خود خلوتی داشت، روی به خالق بی‌نیاز می‌کرد و در حالی که اشک، چشمانش را فرا می‌گرفت، متضرعانه از خدای خویش می‌خواست که او را به این مقام و منصبی که بر آن نشسته بود، وابسته نکند تا نخست‌وزیر شد.

از همکارانی که سال‌ها با او سابقه آشنایی و رفاقتی نزدیک داشتند، مصرانه می‌خواست اگر احساس کردند، وی در رفتار همان رجایی گذشته نیست، به او یادآوری کنند. وی هیچ گاه نباید فراموش کند که "در گذشته در جنوب همین شهر پر از طاعت و معصیت، فرد دوره‌گردی بیش نبوده که بادیه می‌فروخته است". به مردم عشق می‌ورزید و خود را فرزند آنان می‌دانست و در پاسخ کسانی که به او می‌گفتند، بسیار پرکار است و برای خود وقت استراحت باقی نگذاشته است، می‌گفت: "به این مردم یک جان ناقابل بدهکار است و آماده است هر وقت زمان آن فرا برسد، آن را به آنان که بزرگشان می‌دانست، تقدیم کند."

یک بار که دوست نزدیک و مشاور صمیمی او ـ مرحوم کیومرث صابری ـ که وی را "گل آقایش" می‌نامید، پس از آنکه از او شنید در دیدار عمومی مردم در صحن حضرت معصومه (س) در قم در لا‌به‌لای جمعیت از شدت فشار در معرض جان دادن بوده است و دو نفر در دو جهت مخالف برای بوسه زدن بر صورت مهربانش، او را به طرف خود می‌کشیدند تا جایی که احساس می‌کرده است، دو دستش در حال جدا شدن از کتف است تا شنید که به او گفته شد، باید از نیروهای حفاظت بیشتری استفاده کند، هوشمندانه پاسخ داد: نه، بدون دست می‌شود زندگی کرد، اما بدون مردم نمی‌شود.

هرگز از بیت‌المال استفاده نکرد و به اطرافیان خود، اجازه انجام کمترین تشریفات درباره خود را نمی‌داد. یک بار که پاسدار محافظ وی به هنگام سوار شدنش به ماشین به نشانه احترام در ماشینی را که می‌خواست، سوار شود برای او گشود، با نگاهی به وی که از آن بوی رنجیدگی و ملامت استشمام می‌شد، در را بست و سپس خود آن را گشود و سوار شد.

برای معترضان و مخالفان خویش حق اعتراض، انتقاد و مخالفت قایل بود و از در مدارا با مخالفان خویش وارد می‌شد. بارها دیده شد، شئون رسمی و حتی شخصی و شخصیتی او از سوی برخی معترضان به روند امور به بدترین وجهی، چنان نادیده گرفته می‌شد که حتی اطرافیانش از تحمل دیدن آن عاجز می‌ماندند و در صدد مقابله یا معترض و اهانت کننده به او که عالی ترین مقام اجرایی کشور پس از امام بود، برمی‌آمدند؛ اما وی با لبخندی معنی‌دار و گاه با جدیتی خاص، از آنها می‌خواست از خود هیچ واکنشی نشان ندهند و با او مانند وی در نهایت مدارا رفتار کنند.

از قدرت عفو و گذشت بی‌نظیری برخوردار بود. وقتی در روزهای منتهی به پیروزی انقلاب، نیروهای مردمی بازجو و شکنجه‌گر او ـ عضدی ـ را دستگیر و به مدرسه رفاه که وی در آن مسئولیت نگهداری از سران دستگیر شده رژیم شاهنشاهی را بر عهده داشت آوردند، زمانی که یکی از یاران دوران زندان با خوشحالی به وی گفت، "عضدی جلاد" دستگیر شد، باید او را به خاطر شکنجه‌ها و جنایت‌هایش در حق زندانیان سیاسی اعدام کرد، سخت برآشفت و سخن او را رد کرد.

وی حتی حاضر نشد شکنجه‌گر خود را ببیند و در برابر شکنجه‌های طاقت فرسایی که به او داده است، با او سخنی بگوید یا از خود واکنشی نشان بدهد. شهوت حرف زدن نداشت و در نهایت سادگی می‌زیست؛ ساده اما نظیف لباس می‌پوشید، با گام‌هایی استوار و شمرده راه می‌رفت. از آغاز زندگی، مناعت طبع خاصی داشت. آموزه‌های سال‌ها دوران تدریس او در دبیرستان‌های "کمال"، "قدس"، "میرداماد" و ... فراوانند.

وی در لا‌به‌لای تدریس درس ریاضی ـ که از شدت تسلط و تبحر در ارایه آن به دانش آموزان به عنوان معلم نمونه تهران برگزیده شد، اما در مراسم اعطای جایزه خود از دست وزیر آموزش و پرورش وقت که او را وابسته به رژیمی ستمکار می‌دانست، خودداری کرد ـ از شاگردان خود می‌خواست هیچ گاه و برای هیچ چیز دست خود را پیش کسی دراز نکنند و در تأکید بر این آموزه مهم بود که در سربرگ پرسش‌های امتحان ریاضی این شعر را می‌نوشت: «دست طلب چو پیش کسان می‌کنی دراز / پل بسته‌ای که بگذری از آبروی خویش».

در دوران اختلاف‌اندازی و کارشکنی‌های بنی‌صدر با یاران امام که امام برای اسکات از طرف‌های مقابلش ـ شهید بهشتی، رجایی، آیت‌الله خامنه‌ای هاشمی رفسنجانی و ... ـ خواسته بود برای مدتی از مصاحبه و سخنرانی در مجامع عمومی خودداری کند و با این ترفند می‌خواستند از نطق‌‌های اختلاف‌انگیز بنی‌صدر که در هر جایی که تریبونی می‌دید، از آن در راستای تضعیف خط امام و یاران او بهره می‌برد، جلوگیری کند و جو عمومی جامعه در حال جنگ را آرام نگاه دارند ـ هنگام حضور در جمع انبوه کارگران کارخانه کاغذ پارس هفت‌تپه در اطراف دزفول که بی صبرانه و مشتاقانه منتظر شنیدن صدای گرم و صمیمی و صادق او بودند، نه تنها در تبعیت از فرمان و توصیه امام هیچ سخنی نگفت، بلکه حتی در پاسخ به درخواست نماینده امام در پایگاه چهارم شکاری دزفول ـ رسول منتجب‌نیا که در این سفر افتخار همراهی او را داشت، و از او می‌خواست از حضور آن همه جمعیت استفاده کند، و دست‌کم چند کلمه توصیه و دعا کند، اظهار داشت، هرگز این کار را نخواهد کرد چون حتی چند کلمه دعا و توصیه، نوعی سخن گفتن و مغایر با توصیه و خواسته مرادش حضرت امام است.

چنان از اعتماد به نفس عجیبی برخوردار بود که وقتی در ماجرای بن‌بست معرفی و انتخاب نخست‌وزیری که مورد تأیید مجلس باشد، و بنی‌صدر که یاران همفکر خود را به مجلس معرفی کرده بود، یاران امام ـ که او را که در این زمان نماینده مردم تهران در مجلس بود، و وی را مرد عرصه‌ها و آموزه‌های سخت و بحرانی می‌دانستند و بر این باور بودند در برابر غرور و تکبرها و کارشکنی‌های بنی‌صدر، انقلاب را از گذرگاه سختی که در آن قرار داشت، به سلامت عبور دهد و به آینده‌ای روشن و مطمئن برساند ـ به او پیشنهاد نخست‌وزیری دادند؛ با انگیزه خدمت به مردم و نظامی که برای برپایی آن، سال‌ها شکنجه‌های سخت و طاقت‌فرسا دیده بود، بی‌درنگ پذیرفت.

هم در این راستا بود که دشمنان این ملت و آیین رجایی را برنتافتند و در بیست‌وهفتمین روز ریاست جمهوری‌اش ـ با آن رأی خیره‌کننده، بیش از رأی بنی‌صدر که آن همه به آن می‌نازید ـ انفجاری پدید آوردند تا به گمان باطل خویش در اراده آهنین امام و ملت، تزلزلی پدید آورند؛ غافل از آن که وی بارها در روزهای پایانی عمر خویش می‌گفت: در انتظار شهادت روز را به شب و شب را به روز می‌رساند؛ آرام و سبکبال به وصال محبوب و معشوق و معبود خود می‌رسد و شاهد مقصود را در آغوش می‌کشد. وی سرافرازانه اما مظلومانه به سوی ملکوت خویش بال و پر گشود."تابناک"


 

نوشته شده توسط جعفریان در جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعت 2:6 موضوع | لینک ثابت


به نام خدا.

این ۲ ماه توی شوکی بد بودم . توی این پامال کردن خون شهدا. خیلی راحت تک تک رزمنده ها رو دارند میبرند زندان . یارای امام از صحنه ایران خارج می کنند . یا بقیه الله بداد مون برس .


 

نوشته شده توسط جعفریان در جمعه ششم شهریور 1388 ساعت 1:57 موضوع | لینک ثابت


به نام او که یکتاست

سلام ودورود مخصوص خداوند بر دخت نبی اکرم فاطمه(س)امشب دل علی بی تاب فاطمه است

 . همیشه از یک چیز احساس غرور می کنم و این نام من است خدا را شکر می کنم که پدر و مادرم این چنین نامی برای من انتخاب کردند .به قول دکتر علی شریعتی فاطمه فاطمه است .

.امشب است که میبینیم و عبرت میگیریم که یک همسر چگونه از همسر خود دفاع می کند تا حق او را بدشت آورد و از این عشق زیبا که بین این 2 است . کاش عبرت برای ما شود .از این رشادت و شهامت حضرت زهرا .

شهادت بانوی 2 عالم به شما دوستداران اهل بیت تسلیت عرض می کنم .

فاطمه فاطمه است

گر نگاهی به ما کند زهرا  درد ما رو دوا کند زهرا

سلام دوم بر شهدا 3خرداد  خرمشهر که با خدا خرمشهر را آزاد کردند  . آنها که رفتند ولی هستند و شاهد کار های ما هستند و در نزد خداوند روزی دارند .

 خدایا میشه ما هم مثل اونا شهید بشیم دلمون بی تاب . بی تاب شهادت یعنی ما مثل اونایی که رفتن لیاقت داریم اونا واقعا فرشته بودند که رفتند اونا لیاقت این دنیا نداشتند اونا پاک تر از این حرف ها بودن همیشه میگند خدا  خوبا می بره نمیذاره اینجا بمونند .

نقلی از برادر نورانی در وصف شهید جهان آرا میکنم تا بدانیم این شهدای ما چه بودند :

وقتی 8 نفر از بچه ها که توسط ستون 5 دشمن شناسایی و به طرز فجیعی شهید شدند و بقیه نیز معلول ,من روحیه خودم را از دست داده بودم . توی خیابون نشسته بودم و که دیدم شهید جهان آرا با ماشین رد شدند . به ماشین علامت دادم ,ترمز کرد. با دیدن جهان آرا بغضم ترکید . گریه کردم و گفتم یتیم شدیم دیدی همه بچه هامون را از دست دادیم . شهید جهان آرا که مثل همیشه مثل کوه استوار بود ,آنجا برای اولین بار در دوران دوستیمان از ماشین پیاده شدو شروع به گریه کرد . منو در بغل گرفتن و گفت : اگر بچه ها را دادیم امام را که داریم ان شائ الله امام خمینی زنده باشد و آن شب ما را ایشان دلداری دادند.

امروز استاد مون سر کلاس حرفی زد که کل کلاس ساکت بودند و کل بچه ها ساکت بودند و همه گوش شده بودند می شنیدند اونم حرف منو زد این شهدا که رفتند باید تک تک کار هایی که کردند را فیلم کنیم و به جشنواره کن و فجر بفرستیم . باید همه بدانند آنهایی که رفتند چه کسانی بودند . اونا چه رشادت ها کردند . چه زندگی هایی داشتند . چه کار هایی می کردند .

هر وقت کسی از من می پرسد تو که هستی وقتی می گویم دختر شهید اکبری هستم با آه تمام می گویند افسوس چرا شهید اکبری رفت  مثل او دیگر پیدا نمی شود .یک محمد حسن بود مثل او دیگر نیست . او وجودش فقط برای این مردم بود .او فقط برای رضای خدا کار میکرد. نمیشد شبی بخوابد و همسایه اش گرسنه باشد . مادر میگفت باید کل شاپور (تهران) غذا می داشتند بعد اگر مطمئن میشد می آمد خونه و برای ما غذا می اورد ..........

  و من می مانم با کلی افسوس و آه که کاش یک بار او را میدیدم و در آغوش میگرفتم .

این شهدا ما بودند .


 

نوشته شده توسط جعفریان در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 ساعت 0:31 موضوع | لینک ثابت



بسم الله الرحمن الرحیم

من اعتقاد دارم که خدای بزرگ انسان را به اندازه درد و رنجی که در راه خدا تحمل کرده است پاداش می‌دهد، و ارزش هر انسانی به اندازه درد و رنجی است که در این راه تحمل کرده است، و می‌بینیم که مردان خدا بیش از هر کس در زندگی خود گرفتار بلا و رنج و درد شده اند، علی بزرگ را بنگرید که خدای درد است که گویی بند بند وجودش با درد و رنج جوش خورده است. حسین را نظاره کنید که در دریایی از درد و شکنجه فرو رفت که نظیر آن در عالم دیده نشده است، و زینب کبری را ببینید که با درد و رنج انس گرفته است.


درد دل آدمی را بیدار می‌کند، روح را صفا می‌دهد، غرور و خود خواهی را نابود می‌کند. نخوت و فراموشی را از بین می‌برد، انسان را متوجه وجود خود می‌کند.
انسان گاه گاهی خود را فراموش می‌کند، فراموش می‌کند که بدن دارد، بدنی ضعیف و ناتوان که، در مقابل عالم و زمان کوچک و ناچیز و آسیب پذیر است، فراموش می‌کند که همیشگی نیست، و چند صباحی بیشتر نمی‌پاید، فراموش می‌کند که جسم مادی او نمی‌تواند با روح او هم پرواز شود، لذا این انسان احساس ابدیت و مطلقیت و غرور و قدرت می‌کند، سرمست پیروزی و اوج آمال و آرزوهای دور و دراز خود، بی خبر از حقیقت تلخ و واقعیتهای عینی وجود، به پیش می‌تازد و از هیچ ظلم وستم رو گردان نمی‌شود. اما درد آدمی را به خود می‌آورد، حقیقت وجود او را به آدمی می‌فهماند و ضعف و زوال و ذلت خود را درک می‌کند و دست از غرور کبریایی برمی‌دارد، و معنی خودخواهی و مصلحت طلبی و غرور را می‌فهمد و آن را توجه نمی‌کند.

خدایا تو را شکر می‌کنم که با فقر آشنایم کردی تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار درونی نیازمندان را درک کنم.

خدایا هدایتم کن زیرا می‌دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است.

خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم زیرا می‌دانم ظلم چه گناه نابخشودنی است.

خدایا ارشادم کن که بی انصافی نکنم زیرا کسی که انصاف ندارد، شرف ندارد.

خدایا راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم که بی احترامی به یک انسان همانا کیفر خدای بزرگ است. خدایا مرا از بلای غرور وخودخواهی نجات ده تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم.

خدایا پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب زرق وبرق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند.

خدایا من کوچکم، ضعیفم، ناچیزم، پر کاهی در مقابل طوفانها هستم. به من دیده عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال ترا براستی بفهمم و بدرستی تسبیح کنم.

ای حیات با تو وداع می‌کنم با همه زیباییهایت، با همه مظاهر جلال و جبروت، با همه کوهها و آسمانها و دریاها و صحراها، با همه وجود وداع می‌کنم. با قلبی سوزان و غم آلود به سوی خدای خود می‌روم و از همه چیز چشم می‌پوشم. ای پاهای من، می‌دانم شما چابکید، می‌دانم که در همه مسابقه ها گوی سبقت از رقیبان ربوده اید، می‌دانم فداکارید، می‌دانم که به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت صاعقه وار به حرکت در می‌آئید، اما من آرزوئی بزرگتر دارم، من می‌خواهم که شما به بلندی طبع بلندم، به حرکت در آئید، به قدرت اراده آهنینم محکم باشید، به سرعت تصمیمات و طرحهایم سریع باشید. این پیکر کوچک ولی سنگین از آرزوها ونقشه ها و امیدها ومسئولیتها را به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانید.ای پاهای من در این لحظات آخر عمر آبروی مرا حفظ کنید. شما سالهای دراز به من خدمت کرده‌اید، از شما می‌خواهم که در این آخرین لحظه نیز وظیفه ی خود را به بهترین وجه ادا کنید. ای پاهای من سریع و توانا باشید، ای دستهای من قوی و دقیق باشید، ای چشمان من تیزبین و هوشیار باشید، ای قلب من، این لحظات آخرین را تحمل کن، ای نفس، مرا ضعیف وذلیل مگذار، چند لحظه بیشتر با قدرت و اراده صبور وتوانا باش. به شما قول می‌دهم که چند لحظه دیگر همه شما در استراحتی عمیق وابدی آرامش خود را برای همیشه بیابید وتلافی این عمر خسته کننده واین لحظات سخت و سنگین را دریافت کنید. چند لحظه دیگر به آرامش خواهید رسید، آرامشی ابدی.دیگر شما را زحمت نخواهم داد. دیگر شب و روز استثمارتان نخواهم کرد. دیگر فشار عالم و شکنجه روزگار را بر شما تحمیل نخواهم کرد. دیگر به شما بی خوابی نخواهم داد و شما دیگر از خستگی فریاد نخواهید کرد. از درد و شکنجه ضجه نخواهید زد. از گرسنگی و گرما و سرما شکوه نخواهید کرد. و برای همیشه در بستر نرم خاک، آرام و آسوده خواهید بود. اما این لحظات حساس، لحظات وداع با زندگی و عالم، لحظات لقای پروردگار، لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد.

خدایا! وجودم اشک شده، همه وجودم از اشک می‌جوشد، می‌لرزد، می‌سوزد و خاکستر می‌شود. اشک شده ام و دیگر هیچ، به من اجازه بده تا در جوارت قربانی شوم و بر خاک ریخته شوم واز وجود اشکم غنچه ای بشکفد که نسیم عشق و عرفان وفداکاری از آن سرچشمه بگیرد.

خدایا تو را شکر می‌کنم که باب شهادت را به روی بندگان خالصت گشوده ای تا هنگامی که همه راهها بسته است و هیچ راهی جز ذلت و خفت و نکبت باقی نمانده است مسح توان دست به این باب شهادت زد و پیروزمند و پر افتخار به وصل خدائی رسید.

والسلام


 

نوشته شده توسط جعفریان در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 ساعت 13:25 موضوع | لینک ثابت


 

به نام خدای عزوجل

سلام دوستان 

 .دوباره دلم یاد این دیارا کرد .دوباره دلم هوایی شد .نمیدونم چرا

خب دل آدم می گیره چه جایی بهتر از دیار شهدا. میای پیش اونا غم دنیا یادت میره .

حس قشنگی در وجو د آدم جریان میگیره دلش تازه میشه .

احساس شادی میکنه یه شادی که طعمش از دل آدم نمیره .

دلم هوای بهشت زهرا کرده وقتی میری تو قطعه شهدا وای خدا

شهدا ما را بطلبید.

یا حق

سید شهدا      

 


 

نوشته شده توسط جعفریان در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 ساعت 2:11 موضوع | لینک ثابت


 گمنام ترین                                                                                    عاشق ترین

بسم الرب المخلصین

می خواهم امشب به شهدای گمنام اختصاص دهم .این شهدا پاک ترین شهدا هستند ,چون هم گمنام هستند هم پدر و مادر آنها هنوز چشم به راه اونا هستند .

وقتی می خواهند اونا بیارند و دفن کنند کلی سرشون دعوا میشه   کلی بحث سیاسی سرشون در می آرند . آخه کافی نیست مردم هم گمنام باشی هم این  طوری باهات رفتار کنند . طرف صحبت من با 2 گروه هست

جوان هایی که ارزش شهدا را فراموش کردند و مسئولینی که ماندند چگونه خون شهدا حفظ کنند . بهتر نیست بیشتر فکر کنیم .

 


 

نوشته شده توسط جعفریان در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 ساعت 1:28 موضوع | لینک ثابت


به نام  خدا

سلام دوباره

دوباره با یاد شهدا آمدیم تا شاید بتوانیم  سهمی در زنده نگه داشتن خون شهدا داشته باشیم .

چه زيباست توکل به خدا کردن و در ميان طوفانها
با اطمينان قلب پرواز نمودن و در عمق گردابهاي
خطرناک عاشقانه غوطه خوردن ودر معرکه حيات و ممات
بي پروا به آغوش شهادت رفتن و در قربانگاه عشق همه
وجود خود را به قرباني خدا دادن و از همه چيز خود
گذشتن و به آزادي مطلق رسيدن .
چه زيباست در
راه معشوق تحمل درد و رنج کردن زير سنگهاي آسياب
حيات خرد شدن در درياي غم فرورفتن به خاطر حق متهم
شدن و نفرين و لعنت شنيدن و از همه جا رانده و از
همه کس مطرود شدن .
چه زيباست که به ارزشهاي
خدايي ملتزم ماندن و به خاطر خدا رنج بردن و به
خاطر حق پافشاري کردن و زيان ديدن و از همه چيز
خود صرف نظر کردن و فقط و فقط به خدا انديشيدن و
به سوي خدا رفتن .
چه زيباست شمع شدن و سوختن و
راه را روشن کردن و کفر و جهل را به مبارزه طلبيدن
و هيولاي ظلمت را به زانو در آوردن و وجود خود را
شرط اساسي براي پيروزي نور بر ظلمت کردن .
چه
زيباست که فقط با خدا ماندن و از همه عالم بريدن
مطرود همه مردم شدن به کلي تنها ماندن و هيچ
پناهگاهي جز خدا نداشتن و به کلي از همه جا و همه
کس نااميد شدن و هيچ اميدي و آرزويي و روزنه نوري
جز خدا نداشتن .
چه زيباست مرگ را در آغوش
کشيدن و به ملاقات خدا شتافتن و بر همه مظاهر وجود
مسلط شدن و بر همه عالم و قوانين دنيا حکومت کردن
و جبر تاريخ را به خاک کشيدن و مسير تاريخ را
دگرگون کردن و شيطان قوي پنجه و سخت جان را شکست
دادن و زيبايي انسان را در بزرگ ترين تجلي تکاملي
خود نشان دادن .

شهيد مصطفي چمران


 

نوشته شده توسط جعفریان در یکشنبه دوم فروردین 1388 ساعت 2:3 موضوع | لینک ثابت


رفته بودم سفری سمت دیار شهدا

عطر افشانی مزار شهدا

که طوافی بکنم گرد مزار شهدا 

به امیدی که دل خسته هوایی بخورد

متبرک شود از گرد و غبار شهدا

هر چه زد خنجر احساس به سرچشمه چشم

شرمگینم که نشد اشک نثار شهدا

خشکی چشم عطش خورده از آنجاست که من

آبیاری نشدم فصل بهار شهدا

چون نشد شمع که سوزد دل سنگم شب عشق

کاش می شد که شود سنگ مزار شهدا

آخرین خط وصایای دل من اینست

که به خاکم بسپارید کنار شهدا


 

نوشته شده توسط جعفریان در جمعه پنجم مهر 1387 ساعت 2:13 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting